این روزای ثمین گلی
دخترک کوچولوی ماداره به سرعت بزرگ میشه و روزبروز شیطنتهاش خوشمزه تر و حرف زدن هاش شیرین تر.
ذهن خیلی خلاقی داره و هر موضوع کوچیکی باعث میشه کلی فکر بیاد تو سرش و ایده های تازه بده.مثلا از سال قبل وقتی اتل متل توتوله رو براش میخوندم،کلی سوال میومد تو ذهنش:اینکه چرا گاو حسن رو به هندستون بردن و چرا زن کردی گرفت؟و...
یا دویدم و دویدم سرکوهی رسیدم رو که میخوندم میپرسید:چرا سه تا خاتون رو ندید؟چرا بزی شیر داد؟مثلا نمیشد از پشمش بده؟ و چرا نونوا آتیش داد نمیشد نون بده ؟و...
خلاصه کلی سوال پیچم میکرد و این پرسشها همچنان ادامه داره در مورد هر داستان یا شعر یا موضوعی...
دیشب داشتیم هندونه میخوردیم.با یه قیافه ی متعقلانه ای که نگاهی پر از شیطنت داشت گفت:"مامان .چرا آدم بزرگا دهنشون بزرگه و میتونن قاچ های هندونه ی بزرگتر بخورن؟" منم خندیدم و گفتم:"چون بزرگن!!" لبخندی زد و گفت:"خب این که حل شد! حالا یه سوال دیگه:"چرا بچه ها دهنشون کوچیکه و قاچ های هندونه ای کوچیک میخورن؟!!!!!" و من درسته قورتش دادم
ثمین ما فوق العاده دختر مودب و حرف گوش کن و مهربونیه.روزی صد بار میاد و منو غرق در بوسه میکنه
البته که شیطنتهای خاص سن خودش رو هم زیاد داره و تا دلتون بخاد خرابکار

یه نمونه از خرابکاریهاشو در ادامه میذارم
یه روز ظهر که خیلی خسته بودم اومدم رو تختش ولو شدم.ثمین هم داشت با عروسکهاش بازی میکرد.ثنا هم مدرسه بود.پنج دقیقه چشمم رو هم رفت و خوابیدم.بیدار شدمدیدم خبری ازش نیست.بعد از اینکه چند بار صداش زدم بالاخره گفت:"مامان.شما بخواب...نگران نباش زیاد خرابکاری نکردم.فقط یه کوچولو خرابکاری کردم"بعد از چن دقیقه با سرو صورت اکلیلی اومده و منو به زور برده تو اشپزخونه و میگه:"داشتم عروسکم رو خوشگل میکردم"
سایه های ثنا رو برده بود و همه رو مالیده بود به خودش و عروسکش!بعد میخنده و میگه:"مامان بخاطر اینکه شما متوجه نشی من یه عالمه دستمال اوردم و همه رو تند تند پاک کردم"
هنوز جرات نکردیم به ثنا بگیم .دوتاشون رو تقریبا به پایان رسونده



این روزای ثمین گلی 


